یه روز یه بابایی دستش قطع شد. بعد خیلی از زندگی ناامید شده بود.
راه افتاد تو خیابون همین جوری پکر. یه جا دید یه یارو کنار خیابون قر میده و بالا پایین میپره .

رفت جلو دید یارو دوتا دست هم نداره .
تعجب کرد به یارو گفت بابا دمت گرم عجب روحیه ای داری با این وضع قر میدی .
یارو گفت برو بابا روحیه چیه ۱ساعت ک.و.ن.م میخاره نمیدونم چیکار کنم