پایگاه تفریحی نودایکس

كورش كبیر: تحمل شنیدن سه آهنگ برایم دردناك است،صدای كودكی ازبی مادری،صدای مجرمی ازبی گناهی،صدای عاشقی ازجدایی

------ اس ام اس فلسفی -----

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها یا به قدرت بیکرانت دستانم راتوانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن. (کوروش کبیر)

------ اس ام اس فلسفی -----

لحظات بزرگ آن لحظاتی نیست که دیگران برایت هورا بکشند!!!
آن لحظاتی بزرگ است که تو تنها مانده ای و هیچ کس به تو اعتقادی ندارد...
و تو تصمیم گرفته ای پیشرفت کنی!

------ اس ام اس فلسفی -----

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی

------ اس ام اس فلسفی -----

كوچك باش و عاشق ...
كه عشق می‌داند آئین بزرگ كردنت را ...

------ اس ام اس فلسفی -----

زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید

------ اس ام اس فلسفی -----

ﺑـﻌـﻀـﯽ ﻫـﺎ آﻧـﻘـﺪر ﻓـﻘـﯿـﺮﻫـﺴـﺘـﻨـﺪ ﮐـﻪ ﺗـﻨـﻬـﺎ ﭼـﯿـﺰی ﮐـﻪ دارﻧـﺪ ﭘـﻮل اﺳـﺖ....!

------ اس ام اس فلسفی -----

توانا ترین مترجم کسی است که بتواند سکوت دیگران‎ ‎را ترجمه کند؛شایدسکوتی تلخ گویای دوست داشتنی زیبا باشد.

------ اس ام اس فلسفی -----

کمربنـدسلطنت، نشـان نوکـری برای سرزمینـم است، نادرهـا بسیـار آمده انـد و باز خواهنـد آمـد ،اما ایـران و ایرانـی همیشـه بایـد در بزرگـی و سـروری باشد،ایـن آرزوی همـه ی عمـرم بـوده است . * نادرشاه افشـار *


دکتر عی شریعتی 40سال قبل مرثیه ای برای سیدالشهدا نوشته است که همچنان خواندنی است.

این نوشته را به نقل از کتاب " حسین وارث آدم" می خوانید:

شب عاشورا بود، عاشورای سال ۴۹؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای، که صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می‌توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه می‌توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم می‌کرد و رنج به نالیدنم وا می‌داشت، به پناه او می‌رفتم - برگرفتم، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی‌شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می‌نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می‌جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می‌برم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می‌افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی‌حاصل می‌کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر می‌کشانم: از روزنه های زره خون بیرون می‌زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می‌مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر می‌کشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته‌های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می‌کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ!
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می‌فشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می‌رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می‌آید و چشمانم را می‌سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می‌دهد، که: «هستم»، که «زندگی می‌کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی‌دهد؛ نمی‌توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی ‌از خون و خاکستر می‌لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می‌نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می‌یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب‌النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می‌کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می‌لرزد، کنارتر می‌رود . روشن تر می‌شود و خطوط چهره خواناتر.
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی ‌رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می‌کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی‌که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی‌کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می‌گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می‌رود،
که : چگونه؟
نه می‌جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می‌گوید،
که : با که؟
و نه می‌نشیند،
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی ‌جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی ‌خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد - زور و زر و تزویر - سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می‌دوزم، در نگاه این بنده خویش می‌نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می‌ماند.

نمی‌توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی‌«بودن»م را در خود می‌شکند و خرد می‌کند. می‌گریزم. اما می‌ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می‌گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می‌گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می‌زنند، و مردانی با رداهای بلند و.......
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می‌دوم، گوشه آستین این را می‌گیرم، دامن ردای او را می‌چســــبم، می‌پرسم، با تمام نیــــــــاز می‌پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی‌گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع: سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی


میدونستی رفاقت معرفت نمیاره … این معرفت که رفاقت میاره … !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مرگ حقه , تنها حقی هست که اگر نگیری هم بهت میدن !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در زندگی خانوادگی،شوم ترین کلمات این دو هستند:
“مال من” ، “مال تو”
مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتنی بودن است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مرو راهی که با ریگی بلغزی / مشو بیدی که با بادی بلرزی
تو را قدر و تو را قیمت گران است / مکن کاری که یک ارزن نیرزی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند
از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند
 ”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . . “

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انروز که ماحسرت نان مى خوردیم / سر در بره هم به زیره پر مى بردیم
تا سیر شدیم جدا ز هم گردیدیم / اى کاش که از گرسنگى میمردیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مردم شهری که همه در آن می لنگند به کسی که راست راه می رود می خندند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

  در جهان قصه کوتاهی دیوار مخور / حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور
گردش چرخ نگردد به مراد دل کس / غم بی مهری آن مردم بی عار مخور

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدم یک “بودن” است و انسان یک “شدن”  (دکتر شریعتی)

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شاید چشم های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک های مان شسته شوند
تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف تری ببینیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سعى کنید استاد تغییر باشید ، نه قربانى تقدیر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

“مشغول دل” باش , نه”دل مشغول”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بخاطر مردم تغییر نکن : این جماعت هر روز تورا جور دیگری می خواهند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

روزگاریســت که ؛ آدمــها فقط سقف مشــترک دارن ، نه زندگی مشــترک

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو زندگیت ؛ به کسی اعتــــماد کن ، که بهش ایمــــان داری  نه احســاس


و ناگهان دیدم در کنار فرعون ها و قارون ها که به بردگیمان

 می خریدند و به بیگاریمان می کشیدند، دیگرانی نیز به نام

 جانشینان پیامبران سرکشیدند، روحانیان رسمی.


-----------------

آنکه معترض نیست، منتظر نیست و معترض، منتظر نیست

----------------

در کشور من مردم با نفرت بیشتری به صحنه اعدام دو عاشق نگاه میکنند تا صحنه اعدام!!!!!!!!!
زیستن با این مردمان دردناک است

----------------

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

---------------

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

--------------

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

---------------

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

--------------

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

-------------

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ





آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .


----------

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد.


-----------

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .



---------

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .


--------

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .






  • کل صفحات:6  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  •